آقاي قاسمي.
بيمار جديد داريم تخت رو آماده کنيد! "
پشت سرم ، آنسوي شيشه ها همه گريه مي کنند.
قلبم نمي زند و نگاه مي کند.
يک دست لباس آبي رنگ و چروک
نشان ساکنان زرد اينجاست که آخر دنياست ، آخر زندگيست.
در رختکن، آرزوهايم را مي بوسم و کنار لباس ها در ساک مي گذارم.
ساک را هم دست مادرم مي دهند تا هرشب بر آنها گريه کند!
دنبال يک هاله سفيد براه مي افتم.
بيماران روي تخت هايشان نشسته اند و سر تکان مي دهند.
دنيا مي چرخد..
يکي حالش بد است و پرستار را صدا مي زند اما
پرستار نهار مي خورد و مي خندد.
انگار سالها گذشت که صدايي گفت: " اين هم تخت شما "
دیروز را معطل بودیم تا یکی مرد و تختش را به من دادند.
ايستاده ام ، تختم را نگاه مي کنم..
تختي که هنوز بوي مرده مي دهد.
در اتاقي تاريک که ساکنان قبليش همه مرده اند.
چشمانم را مي بندم که نبينم!
چشمانم را مي بندم و آرام روي تخت دراز مي کشم.
خودم را زير پتو قايم مي کنم و دوست ندارم صدایم را بفهمند اما
عجیب گریه می کنم..


