در آرزوي پاک ماندن و
با اطمينان به آينده اي روشن و غير از امروزم
و کلي آرزوهاي مادرانه
به زور هم که شده به دغدغه هاي ديگران مي خندم و
خودم را عاري از تشنگي مي نمايانم و
اطمينان دارم که جز خودم کسي منم را نمي شناسد..
هر بار هم که از حادثه اي* سرافکنده بيرون مي شوم
با نيرويي عجيب به خواب
ساده اي مي روم و
خواب مي بينم که فردايي زيبا مال من است...
جالب اينجاست
که خواب خود را واقعي تر از واقعيات مي دانم!
ساعت ميچرخد و سالها مي گذرد
تا من تنها اما ساده بالغ شوم
بي هيچ خاطره
اي از اين همه عمر
نه نيرنگي نه خنده اي
نه تجربه اي براي داشتن
مرده و
ساکن
بي هيچ هياهويي
نه شقايقي براي عاشقي
نه عشقي براي زندگي
و نه
حتي ذره اي از آن سعادت که اطمينانش را داشتم!
ولي حالا که نگاه مي کنم
و مي بينم که از کثرت گذشتن ها و در خواب سادگي
ماندن ها ديگر خواب به چشمانم نمي آيد چه سود ..
چه سود از اين همه سادگي و
سختي
که ديگر از هرسو وسوسه اي بيايد فرو خواهم ريخت.

خداحافظ سادگي!!


