مادر هم تسبيح مي گذراند و مدام اين جملات را تکرار مي کرد.
دختران بخت بسته . مريضان . زنان بي فرزند . شوهران مقروض ...
لحظات سنگيني ما را در خود غرق مي کردند که صداي در چوبي خانه همه را از جا کند.
مثل هميشه چون از همه کوچکتر بودم براي باز کردن در بلند شدم.
به طرف در که مي رفتم قلبم بي هوا مي زد و مي زد.
در با همان ناله قديمي که از لولا هايش بلند مي شد باز شد.
زني با چادر سياه که با آن صورتش را مخفي کرده بود پشت در بود.
با صداي کودکانه گفتم بله اما جواب نداد.
با خودم گفتم حتما با مادرم کار دارد.
مادر را که مثل هميشه تا لبه ايوان دنبالم مي آمد که مبادا "دزدي مرا بدزدد" صدا کردم و گفتم مادر بيا با تو کار دارند.
خودم هم کنار رفتم و هاج و واج زن را نگاه مي کردم که اين نصف شبي آن هم با اين سر و وضع چه مي خواهد.
مادر با لحن مهرباني سلام کرد.
زن هم آرام دستش را که در چادر پيچيده بود جلو آورد و زير لب گفت: خاله مرادمندم!
زن بينوا بغزش ترکيد.
راستش دلم برايش سوخت.
گريان گفت: خاله مرادمندم
مرادمندم ...
مادرم خشکش زده بود.
دستش را روي شانه هاي زن گذاشته و به روبرو زل زده بود.
زير لب آرام مي گفت مرادت حاصل ...
مرادت حاصل.
انگار که در ذهنش با يکي حرف مي زد!
من هم به مادرم نگاه مي کردم و به اين فکر مي کردم که به چه فکر مي کند.
به آن روزها که فکر ميکنم فکر بيرون رفتن از خانه آزارم مي دهد..
اين جماعت چه خيال کرده اند ...
يعني مسخره نمي کنند؟!
هيچکس به فکر امام زمان نيست!
امشب که شب مرادمنديست مرادمندان در خانه چه کسي براي التماس دعا ، براي ذره اي دلداري بروند؟
ديگر در خانه هيچکس " خاله مرادمندم! " نمي آيد.
هيچکس زير لب به امام زمان التماس نميکند..
هيچکس نمي گويد : مرادت حاصل.
فانوس ها دیگر حس زیبای روشنایی را ندارند.
درها ديگر چوبي نيست. همه از آهن سرد است.
توقع اينکه عزيزانم بالاي جنازه ام غش کنند هرچند کثيف است اما..
اما لااقل می فهمم تو .. نه نه
لااقل دلم را خوش مي کند که مادرم خيلي دوستم دارد
خيلي قشنگ است لحظه جان کندن همه با چشماني خيس و موهاي ژوليده بالاي سرم باشند و هيچ کاري هم نتوانند بکنند
من هم با چشمان وحشت زده ام همه را تک تک نگاه کنم و دستم را که از شدت درد در حال مشت است و مي لرزد را به طرفشان بکشم..
گريان فرياد بزنم تورا بخدا کمکم کنيد نگذاريد بميرم
کمک ،کمکم کنيد
التماس کنم
گردنم که کج شد و تمام کردم و آرام خوابيدم همه اشکشان در بيايد و بر سر و صورت بزنند و قلبشان ريش ريش شود
همه بغزشان بترکد
به يکديگر بگويند بيچاره آرزو به دل مرد
چيزي مي خواست بگويد اما آخرش نتوانست
چشمان بازش را ببين
معلوم است براي خودش چه روياها که نپرورانده است
برايم گريه کنان پيرهن سبز بپوشند
کاش براي من گريه کنند نه براي خودشان
غصه ام را بخورند که من هم حقم بود زنده بمانم
جوان بمانم
خيال کنند جوان بودم.
جواني ناکام!
آنها چه مي داند؟
هيچ!
تو چه مي داني؟
همه چيز!
عزيز دلم بي تو مردن اين درد سرها را هم دارد!
پير زني مدام به خوابم مي آيد
گلويم را مي چسبد و
با صداي خفه شده اي
حرف خودش را ميزند
آهاي پسرک ديوانه
از چه مي ترسي ؟
با من بيا
آخرش همين جاست.
من مي ترسم
اين پيرزن چه مي خواهد؟
راست مي گويد دخترک ؟
با خودم فکر مي کنم که
مردن را هميشه هست
اما
اما براي تو مردن .. شايد ديگر هرگز ..
ولي من..
من..
نه خداي من چه شب سياهي در گذر است..
مي بيني با من چه کرده اي؟
ببين اين چند روزه چه راهي رفته اي و خودت هم خبر نداري!
ديگر نرو .. صبر کن ..
باور كن نمي توانم.
خسته ام.
بيا برگرديم دخترک.


