براي تو ... آري حتي براي تو که اشکهايت. که التماست تنها لذت جوانيم بود.
حتي تو که اولين بودي و آخرين.
براي روزگاري که زندگيم شيرين بود گويي به زور حضور تو..
روزگاري که غمم تو بودي و شاديم ديدن قطره اشکي روان بر گونه هاي قشنگ باز هم تو..
اما نه نه حالم به هم ميخورد ... از تو و آن غم و اشک و گونه هاي دروغينت حالم به هم ميخورد!
صداقتش تو هم جز غم چيزي برايم نمي توانستي که داشته باشي ... شاديت يک دم و غمت هزاران بازدم!
يادش بخير روزگاري که کابوسي ترين خوابها هم وحشت امروزم را نداشتند.
ديگر حالم به هم ميخورد از اين بي حرمتي ها. از اين کوچک بودن ها.
از اين همه التماس و زاري و سکوت.
از آدم بزرگاني که زندگي را تا آن تهش کرده اند و حالا که سيرند و دست بر کمر از بي وفاييه دنيا و روزگار برايم سخن مي گويند!
بي وفايي را من ديده ام نازنين من نه تو نه تو ... درد را من مي فهمم..
هنوز هم جوانم اما
روزگار را من ديده ام ... اميد را نا اميدي را من ديده ام من..
خدا را من ديده ام!
دلهره ساکت و پر از ترس بي خدايي را من چشيده ام ... باز که اين زبان دراز فاش ميکند سخنان کفر درونم را ... رهايش مي کنم.
آخ که من ديگر وجودي در اين موجودي ندارم و تمام رفته ام از ياد و بر باد و نقشيم بر آب..
داشتم از دل تنگي هايم ميگفتم اخوي ... مزخرفات را فراموش کن.
براي تو مي گويم که مردي و اگر به زور تکيه گاه بودنت است غرور داري.
براي تو که مي داني ناتواني و عجز چه طعم است و کجاست که ديگر گريه نکردن نامرديست..
پشت چشمانت داغ مي شود ولي گريه نکني ها ... عيب است . تو مردي نامرد.
والله اگر بفهمي! سخت است بازيچه بودن . وسيله بودن.
سخت است زندگي را آرزوها را نقش بر آب ديدن..
خدايا کاش من هم مي توانستم محاکمه ات کنم!
مثل دو مرد مي نشستيم و مردانه حساب کتاب مي کرديم . تو چه خواستي که من نکردم ؟ ... چه گفتي چه کردم ؟
ولي چه کنم که آخرش هم من بازنده ام ...
مي دانم مي دانم ... من آفريده شده ام که آزمايش شوم و بسوزم براي عبرت آيندگانم و لب از لب باز نکنم که کفر است!
آفريده شده ام که با سرنوشت شومم قدرت خدا نمايانده شود به آنان که سرخوش مستيند!
خوشي حرام و ناخوشي هم . زندگي حرام و مردن حرام . تقدير تقدير قدرت..
خدا حواست کجاست ؟ ... به خودت قسم انگار تو هم خدايي يادت رفته!
لذت ميبري از اين همه گريه و زاري و تحقير و کوچک ديدن دربندانت ?
استغفرا... غلط کردم خدا !
خداي عزيزم ديگر درد دل را به تو گفتن هم روا نيست که اگر بگويم کافر هستم و مستحق جهنم!
از جهنمت هم که ديگر هيچ ترسي ندارم ... نميدانم بعد از جهنم چه در آستين داري براي ساکت کردنم..
بگرد تا بگرديم..
مي روم پي تقدير شومم ... هر چه باشد تو خدايي و من هم بنده و آفريده تو ... لابد صلاح من در مرگ است..
بازهم بوي سرد الکل و راهروهاي رعب آور بيمارستان ..
بازهم بندگان بي گناه ... انسانهاي زرد ... فرشتگان سفيدپوش پولکي و خسته ..
من ... گذشته ... آينده ... و غمي که از پس توي افکار بر گلويم چنگ ميزند ..
افکاري که آخرين هجومشان مسبب اشکيست کهنه ..
من و سلولهايي سرطاني که به گمانم فرمانروايي جز تو ندارند ..
ولي راستش هنوزهم عزيزتر از تو هيچکس را ندارم که ...
*نوشته اي از هزاران سخن ناگفتني - تهران


