بابا آب داد
بابا نان داد
بابا نان داد
من آب می خواهم
نان می خواهم
معلممان می گوید بابا نان دارد
اما بابای من خسته است
انگار دیگر بابا نان
ندارد

آب هم که نمی بارد
بابا تشنه است
بابا نان ميـخواهد
بابا اینها را به
ما نمی گوید
بابا براي نان دادن به من جان ميکند
بابا به زور هم كه شده به من
نان ميدهد
ولی معلممان می گفت بابا نان دارد
من نان ميخواهم
آب مي خواهم
به من
آموخته اند که
بابا آب داد . بابا نان داد
پس من از بابا آب مي خواهم . نان مي خواهم
بابا تا هميشه آب و نان مي
دهد
من هم تا ابد آب و نان مي خواهم
بابای من چقدر خوب است
اما من
خیلی بدم
یادم است بابا یک بار به من گفت: حيف از نان!


